راه موفقیت | سرگذشت من و پله هاي موفقيت

سرگذشت من و عبور از راه موفقيت

سرگذشت من و عبور از راه موفقیت - قسمت دوم
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠  کلمات کلیدی: راه موفقیت ، موفقیت ، رمز موفقیت ، تکنیک موفقیت

ما به همراه خانواده یعنی من ، پدرم ، مادرم و 2 خواهرم که یکی از آنها به خاطر فقر ناشنوا شد و همچنین دچار تشنج های مداوم به شهر تهران مهاجرت کردیم .

من نمی توانستم به زبان فارسی خوب صحبت کنم و همین باعث اذیت و آزار من میشد. خیلی زود تغیرات را پذیرفتم و به شکل خوبی زبان فارسی را لهجه تهرانی ها آموختم ، عادت خوبی بود موهایم را از ته می تراشیدم !

یک سالی گذشت و من چند تا دوست 17،18 ساله پیدا کرده بودم که از خودم خیلی بزرگتر بودن می رفتیم بازی آتاری اونجا باهاشون دوست شدم !

یکی از اونا صاحب اونجا بود و من همیشه میرفتم کمکش اون هم تو رفاقت کم نمی زاشت .

برای من دوستای هم سنو سالم ،یک مشت بچه مامانی بیش نبودن !

تا اینکه به مدرسه رفتم کلاس اول ابتدایی ، یادش دوست داشتنی

وقتی مادرم مرا به مدسه برد و با یک دسته گل ما را به مدرسه راهی کردند من لبخندی بر لبانم و نگاهی تمسخر آمیز به آنان که در حال گریه بودند .

در حال زندگی میکردم و لحظه ها را در میافتم بی آنکه از موانع در سر راهم هراسی داشته باشم ، براستی که زیباترین لحظه هاست !

 در همان سال اول ابتدایی الارغم شیطنت های بسیار ولی ادب سرآمدم رتبه اول کلاس درسم شدم.

اولین پله را با موفقیت گذراندم.


 
سرگذشت من و عبور از راه موفقیت - قسمت اول
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥  کلمات کلیدی:

من در روستای بنام چم کلان در شهرستان دره شهر از توابع استان ایلام در روز 22 اسفند 1367 ( 13 مارس 1989) بدنیا آمدم .من اولین فرزند خانواده هستم پدرم در آن زمان 20 سال سن داشت و مادرم 18 ساله بود !

پدر من یک فرمانده نظامی بود و مادرم یک خانه دار، من به مدت 3 سال یعنی از سن 3 سالگی تا 6 سالگی دور از پدرم بزرگ شدم و برای جبران کمبود پدر به پدر بزرگم روی آوردم و الگو پذیریهایم را اغلب از او میگرفتم اما همه آنها خوب نبود ! و در همین سن بود که با برخی از بازی های کازینوی زندگی آشنا شدم. همیشه دست به کارهای میزدم که دیگران را به حیرت وا میداشت به عبارتی ترس را در وجودم کشتم تا کارهای را که دوست دارم انجام دهم تا زندگی یکنواختی نداشته باشم و همه اینها در همان زمان کودکی شکل گرفت !

شاید شرایط زندگی موجب این اتفاق شد.

فقر زیاد ، بی پولیهای مادام ، زندگی با خانواده پدر بزرگم که 9 نفر جمعیت داشت یا شاید گرسنگی ها کار خودش را کرد.

من از زمان کودکی همیشه رویاهای بزرگ در سرداشتم. ضمیر ناخوداگاه خود را برای انجام کارهای بزرگ پرورش دادم هر کاری را که بنظرم درست می رسید بدون ترس از عواقب آن انجام میدادم هم خوب بود هم بد ولی در کل برای آینده ام بسیار عالی بود مثلاً یک روز مادرم به من مبلغی پول داد تا چند کیلو میوه بخرم و آن زمان 5 سال سن داشتم وقتی میوه ها را از دوره گرد خریدم و به خانه بردم مادرم من را به خاطر شیرین نبودن میوه ها سرزنش کرد من هم برای تلافی به همراه دائیم مسافتی طولانی را طی کردیم و نزد میوه فروشها رفتیم دور از چشم آن از ماشین حمل کننده میوه چند کیلو میوه برداشتیم !

کار خوبی انجام ندادی ! چرا خوب بود ! نه خوب نیست گناهه ! کی میگه گناه اون گناه کرده که میوه شیرین نداده و از بچگیت سو استفاده کرده ! به هر حال ...